بی وفا

الو الو سلام طرف

چرا دیروز نیومدی اون طرف

- الو الو کدوم طرف

همون طرف که سر کوچش درخت داره

ـ کدوم درخت

همون درخت که برک داره

-آهان آهان همون درخت که سر قرار نگاهم کرد ؟

آره همون که دیروز منو نگاه کرد

ـ کدوم دیروز

همون دیروز که قرارمون سر درخت پر برگ

یادت می آد ؟

ـ آره آره یادم می یادد

اِ اِ اگه یادت می آد چرا نیومدی سر قرار

ـ منو ببخش سر اون کوچه با یکی دیگه بودم عزیز

چه باید بگویم

نمیدانم از کاری که کردم باید احساس ناراحتی کنم یا این که باید فریاد بر ارم یا این که باید سکوت کنم اما من سکوت می کنم برای لحظاتی که تمام حرف هایم را زدم اما تو سکوت کردی حرف هایی شنیدم که ای کاش نمی شنیدم رفتار هایی دیدم که ای کاش نمی دیدم من اشتباه نکردم این تو بودی که اشتباه کردی نه حرفم را پس می گیرم من اشتباه کردم آری من  اگر روز اول نگاه درون چشمانت نمی انداختم دیگر هیچ وقت این روز جدایی را نمی دیدم ای کاش کور بودم تا نمی توانستم حقایق را ببینم ای کاش هیچ وقت اولین روز نبود تا آخرین روز هم نبود  ای کاش کر بودم تا صدای تورا هیچ وقت نمی شنیدم و ای کاش لال بودم تا به تو خداحافظی نمی کردم

عشق خاری در دل

نمي دانم بگويم از عشق چه ديدم من نديدم از عشق خوش بو تر اما دروغ است من زيبا تر عشق ديده ام و بوييده ام آن هم جدايست جدايي زيباست وقتي كه جان به لب مي رسد و نمي توان ديگر از هيچ گفت آن وقت عشق ديگر زيبا نيست شيشه اي كه شكسته ديگر جمع نمي شود نمي دانم بايد بگويم اشتباه كردم كه عاشق بودم يا گريه كنم كه از عشقم دور بودم من نمي خواهم از عشق برايت بنويسم عشق زيباست اما در انتها عشق ديگر زيبا نيست به قول يكي من هنوز عاشق عشقي نشدم آره نشدم تا به حال به اين فكر بودم كه من خوش بخت تريت عاشقم اما من هنوز معني كامل عشق را نچشيدم حوس هوا و حوس بود كه بر دور احساس من چرخ مي زد نمي دانم بايد بگريم يا بايد چشن بگيرم بهتر است سكوت كنم.....

مرگ

مرگ یعنی خقیر شدن بعد از مرگ انسان کوچک می شود و تنها دستش از دنیا کوتاه می شود انسان بعد از مرگ نمی تواند برای خود شاهد بگیرند شهود او مرده اند اما مرگ سکوت است صدای گریه ها را هم نمی شنود انسا کر کور لال زبان بسته می شود و حتی نمی توانیم سوالات کوتاه را جواب دهیم فقط سکون سکوت تو دیده نمی شوی سبک می شوی و ÷ر ÷ر شدن نزذیک ترین کسانی را که در کنار تو بوده اند به چشم می بینی خاک بر سر می ریزند اسم تو را می آورند ناله مب کنند از حال می روند اما تو در کنار هان هایی تو دیده نمی شوی تو مرده ای دیگر نمی توانی اخساس ها را لمس کنی تو مرده ای مرده دیگر نمی توانی دست های مهربان معشوقت را ببوسی تو مرده ای و در آخر نگاهت به پیکر بی حانت می افتد که کرم ها آن را می خورند و تو در خواب ابدی فرو رفته ای