قطار ابدی

کنار ایستگاه روی نیمکت خسته نشستم
سیگار خشکی از ته جیبم بیرون کشیدم
سیگار هم مثل افکار من چروکیده بود
اولین پک را که زدم یاد خنده های آلیس افتادم
همان دختر ارمنی کنار خانه ما چقدر بی عشق عاشقش بودم
از جنس من بود اما گاهی چشم هایش مرا از خود بی خود می کرد
چرا در کلام عشق را به فنا بودن تشبیه می کنم
شباهت عشق به عسل و خربزه کال است
آخ از الیس می نالیدم
چه با نمک بود وقتی لبهایش را می بوسیدم از خجالت آب می شد
چه بدن سیاه سولوخته ای داشت
هیچ وقت یادم نمی رود چطور بی خیال با لا سر جسم بی روح من ایستاد
و کلی گریه کرد هنوز شوری اشکاش روی لبام هست
چقدر قشنگ همه گریه می کردن و من چه خنده دار از توی بدن هاشون عبور می کردم
به خودم که آمدم فهمیدم آتش سیگار لای دو انگشتم را سوزاند
فکرهای احمقانه ناخالص حتی به خالصی شراب های مادر بزرگم هم نیست
اه قطار مثل این که مثل مخ پوکیده من همیشه دیر می آید
ته سیگار ماتیکیم رو زیر پام له کردم
مثل زمانی که پدرم منو زیر دستاش له می کرد
یک ساعت بدون صدای تیک تاک گذشت
اه عمر من هم به همین سرعت گذشت
اوف قطار آمد شاید یک روز هم قطار دنبال تو بی آید

