قطار ابدی

       

کنار ایستگاه روی نیمکت خسته نشستم

سیگار خشکی از ته جیبم بیرون کشیدم

سیگار هم مثل افکار من چروکیده بود

اولین پک را که زدم یاد خنده های آلیس افتادم

همان دختر ارمنی کنار خانه ما چقدر بی عشق عاشقش بودم

از جنس من بود اما گاهی چشم هایش مرا از خود بی خود می کرد

چرا در کلام عشق را به فنا بودن تشبیه می کنم

شباهت عشق به عسل و خربزه کال است

آخ از الیس می نالیدم

چه با نمک بود وقتی لبهایش را می بوسیدم از خجالت آب می شد

چه بدن سیاه سولوخته ای داشت

هیچ وقت یادم نمی رود چطور بی خیال با لا سر جسم بی روح من ایستاد

و کلی گریه کرد هنوز شوری اشکاش روی لبام هست

چقدر قشنگ همه گریه می کردن و من چه خنده دار از توی بدن هاشون عبور می کردم

به خودم که آمدم فهمیدم آتش سیگار لای دو انگشتم را سوزاند

فکرهای احمقانه ناخالص حتی به خالصی شراب های مادر بزرگم هم نیست

اه قطار مثل این که مثل مخ پوکیده من همیشه دیر می آید

ته سیگار ماتیکیم رو زیر پام له کردم

مثل زمانی که پدرم منو زیر دستاش له می کرد

یک ساعت بدون صدای تیک تاک گذشت

اه عمر من هم به همین سرعت گذشت

اوف قطار آمد شاید یک روز هم قطار دنبال تو بی آید

 

یک غرور

میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم

از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام

یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب

در میان تاریکی ها که ار تمام وجود می توان خفت

در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده

موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام

یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم

بی تو از حرف بی دریغ ماندم

از ته یک لیوان خالی که در آن دنیا خالی از پوچی بود

و زمین در وسعتش هیچ نداشت

بر در و دیوار بی شعر و کلام یک زمان بی معنی پوچ

ساعتی خاک خورده و پیر که در آن زمان هیچ رد پایی نداشت

ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی

 در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع

 

 

احساس بی احساس

              

سلام

انسان یعنی احساس انسان چکیده ایست از احساسات. احساسات پاکی که سر چشمه گرفته از اوست .

حدود ۱۹ سال از معبودم اجازه زندگی کردن گرفتم در این ۱۹ سال هر ثانیه اش را با احساس پیش بردم و هنوز برایم جای سوال است که برای چه پس هنور زنده ام با احساس به دنیا آمدم با احساس تحصیل کردم با احساس فکر کردم با احساس به انسان ها ,خیابان,سنگ,ساختمان,کارم نگاه کردم با احساس مشکلاتم را بر طرف کردم و با احساس ازدواج کردم .

احساسات با ارزشی داشتم اما برای مدتی حتی به آسفالت خیابان خیره می شدم و برایش بغض می کردم که چگونه می تواند زیر پاهای مردم له شود اما دم نزند و وقتی راه می رفتم احساس شرمندگی می کردم و از تمام آسفالت های خیابان شرمنده بودم .

احساس بسیار زیباست آنقدر زیبا که گاهی نمی توان به زیبایی آن پی برد اما اگر همه چیز  را باحساس دید هیچ وقت نمی توان زندگی کرد چون روزی همه چیز به پایان می رسد انسان که اشرف مخلوقات است روزی عمرش به پایان می رسد وای بر آسفالت خیابان و هر چیز دیگری ...

چند وقتی بود که در اتاقم می نشستم و بر درو دیوار اتاقم حجفیاتی می نوشتم که بعد از خواندن آنها خنده ام می گرفت اما وقتی  دیگران این ها را می خواندند تشویقم می کردند . شبها  نا خواسته ار خواب بیدار می شدم  و پی کاغذی می گشتم چون دیگر دیوار های اتاقم جایی برای نوشتن نداشت هر چیز که فکر می کردم می توان روی آن نوشت را پیدا می کردم و می نوشتم از هر چیز که بخواهید .

غذا نمی خوردم چون به این فکر می کردم که نان یا برنج زیر دندان من زجر می کشند یک روز صبح احساس کردم دیگر نمی توانم از خواب بیدار شوم نای این که چشمانم را باز کنم هم نداشتم چه برسد به این که چیزی بگویم بعد 12 روز چشمانم باز شد و خود را در بیمارستان میلاد دیدم شاید باورتان نشود از آن روز به بعد دیگر به هبچ چیز با احساس نگاه نکردم حدودا 2 ماه است که شعری به زبان نیاورده ام شاید این را جنون احساس بتوان نام گذاری کرد .