دث

 ۱۰ آبان است

من به دنیا آمدم

این جهان چقدر کوچک است

وچشم های من چه وسیع است

اشک می ریزم و فریاد می کنم

من نمی خواهم به این دنیا وارد شوم

ای کاش مرد پزشک شکم مادرم را پاره نمی کرد

من می خواهم حرف بزنم

اما همه از من می خواهند تا چشم بر هم بگذارم

چرا دنیا وارونه است

چرا این مرد مرا از پا آویزان کرده

چرا به من ضربه می زند

مگر از صدای گریه من لذت می برد

من می خواهم بر گردم

این جا کوچک است

خدایا!مگر بهشت چه بود

که مرا به این کوچکترین جا فرستاده ای

چرا این همه هم همه است

برای وجود من چرا این قدر هیاهو است

 

 من من خواهم دوباره همان فرشته ای باشم که با بالهای کوچک سفیدم در آسمان آبی پرواز  کنم

تولدم مبارک

ما همه دعا مي كنيم

امروز رفتم امازاده صالح مي خواستم كلي با هاش دعوا كنم كه چرا زندگي من اين جوريه وقتي پام رو گذاشتم تو و رفتم زري رو بگيرم تمام دعا هاي مردم رو شنيدم يكي مي گفت خدايا داداشم مريضه كمكش كن يكي ديگه مي گفت خدايا مگه من چند سالمه كه سرطان گرفتم بگذار زندگي كنم  يكي مي گفت زندگيم سوخته  خلاصه يكي ازش جون مي خواست يكي پول اما من من چي مي خواستم يكم كه فكر كردم ديدم تو زندگيم هيچي كم ندارم شچم ام رو بستم و گفتم خدايا آول اين بعد من

من نترسيدم  از فراغ در آغوش خدا من خدا را در آغوش او يافت كردم

سخت ترین حرف

شاید برای تو سخت ترین حرف دوستت دارم باشد

 نمیدانم برایت از کجا بگویم از آن لحظه که گلویم را با بغض می سوزاندی من هیچ به جز گریه کردن به تو نگفتم بار ها بود که می خواستم بگویم دوستت دارم اما چشم هایت به من هشدار می دادند که تو را دوست نداشته باشم  اما آن روز بود که ندای اطرافم را نشنیدم و چشم بسته با تو پیمان عاشق شدن بستم وای بر اشک هایی که برای بی اشکان ریختم نمی خواهم بگویم من اشتباه کردم نه من کور کورانه عاشق شدم

اما امروز به تو می گویم که من عاشق نیستم من هوس  بازی بیش نیستم من نمی خواهم دوباره عشق تو باشم