هر لحظه از لحظه های خالی عمرم را با نگاهی به گذشته پر می کنم:

طلوع هر غروب را تجربه ای می دانم برای این که امید هست به بودن . انسان با یک فرضیه ساختگی که از فردای خود بی خبر است سر خود را بر روی بالیش می گذارد و در بستر بی خبری روح خود را آزاد می کند و کالبد بی روح خود را استراحتی ۱۲ ساعته و گاه ۸ ساعته می دهد و فردا دوباره شکل می گیرد و آغاز می شود شایدی آغازی که با روز قبل هیچ تفاوتی ندارداین خود انسان ها هستند که فردای خود رامثل دیروز خود و دیروز خود را مثل پریروز خود می بیند و خدا را یک انرژی عظیم می دانند که که گاهی در موقع مشکلات دست خود را به سوی او دراز می کند و نام اورا بر زبان می آورند و اورا در ذهن خود به آغوش می کشد و برای ما واژه زیبای خدا انرژی بخش هستی دهنده و مشکل گشاست چون انسان ها دلیل حل مشکلات خود را آن نیروی عظیم(خداوند) می دانند .

این بود فرضیه تجربه آغر تفکر و انرژی که این همه نشات گرفته از خداوند است.